من، زنی در میانه غمها، سنگینی تمامِ جهان را هرصبح از روی سینهام پس میزنم
غافل ازاینه غم در تمامِ رگهایم جاریست
خونِ من به رنگ غم است
و نفسهایم بوی غم میدهد
و در آغازِ صبح غم در فنجانم میریزم
و از چشمهایم غم میچکد
و درکشاکشِ هستی و عدم
غم، درگوشم آواز مرگ زمزمه میکند
که قدمهایم در امتداد مرگ میروند
و دستانم نقش مرگ را میکشند
و سایهام در آغوشِ مرگ میرمد
و من
با خود میاندیشم
چگونه با ترس از بلندیها
در لبه پرتگاه ایستادهام؟


از کدام پرتگاه میترسی وقتی دستهایم دستهایت را در آغوش گرفته اند.