اختصاصی نوشت-

تو

که درست درمیانه جانم خانه‌ات را بنا کرده‌ای

که ریشه عشقت به شاهرگم رسیده

و گرمای تابستانی‌ات تسلیٰ سوزِ پاییزی‌ام شده

تو

آدمِ امنِ روزگاران پرهیاهو

و روزیِ پربرکتِ سالهای پرغبار

سالروز بودنت را

به پاسِ تحربه سبز و لطیفِ زیستن درکنارت

در اعماق قلبم جشن میگیرم

تمامِ من

 

مرثیه ناتمام

این تابستان را به کدام پاییز دوخته‌اند که در میانه تیر این چنین خزان شده است.



من باید آتش جنگل‌های زاگرس را فوت کنم
و به درب چوبی خانه بنگرم و به صدای موتور اتومبیل‌ها گوش دهم
و به شمردن آن‌هایی که در کنار ساختمان می‌ایسند بنشینم
جایی شمعی بی‌هدف می‌سوزد
أخرین مسافر بر روی صندلیش در اتوبوس می‌نشیند
من آخرین مسافر نیستم
باد خنکی می‌وزد که حامل اشک‌هایی است
اینجا کمدی کتاب‌هایش را در آغوش گرفته و به خواب رفته است
و بطری شراب خودش را سر می‌کشد تا مست‌ شود
اتوبوس می‌ایستد
آخرین مسافر پاکتی سیگار میخرد
اما من دیگر سیگار نمی‌کشم
تمام خانه‌های کوچه می‌لرزند
دلی امشب شکسته است
و شب عرق شرمش را نثار زمین می‌کند
کاغذی آینده من را می‌بلعد
ستاره‌های آسمان کجا هستند؟
در بین نقطه‌های غزل کدام شاعر جا خوش کرده‌اند؟
صدای راننده می‌آید
امام‌زاده هاشم
همه در خانه خوابیده‌اند
کیسه برنج، ظرف جای، ظرف کثیف روی سینک
و مصرع‌های ناتمام این مرثیه‌ روی کاغذ‌های پخش بر زمین
آخرین مسافر بیدار است
ولی من او نیستم
اینجا صبح نمی‌شود
خیابان‌ها در اعتصاب‌اند
و جمعه خواهد آمد تا پنجشنبه را ببلعد
مردی در کوچه تنهایی‌اش را به دوش می‌کشد و از جیب شلوارش صدای خش‌خشی می‌آید
آواز سر می‌دهد
کوچه به احترامش می‌ایسند
انتهای مسیر، میدانی خلوت
آخرین مسافر، تنها
اینجا شادی در پلاستیک جوجه رنگی طفلی قایم شده است
من به خواب می‌روم
تا آخرین مسافر به مقصد برسد

چهارمین یادداشت – تو

درون چشم‌هایت دختری سوار بر اسبی کهر در دشت مغان می‌تازد
رو به خورشید، در عصری بارانی
و من در شبی تاریک بر روی شن‌های خزر نشسته‌ام و دریا امواجش را به چشم‌هایم هدیه می‌دهد
تو از باختر رسیدی، سوار بر اسب
و گرمای تابستان را در دست‌هایت داشتی
که به گونه‌های یخ زده‌ام بخشیدی
اشک‌هایم مروارید شد و بر روی دامنت ریخت
دامنت گل داد
و گل‌ها مرا در آغوش گرفتند
که نفس‌هایت در ساقه‌هایش جاری بود
برگ‌هایش را بوسیدم
و صدای پای اسب کهر بی‌سواری را شنیدم که در دشت مغان می‌تاخت
و تصویر ماه را بر تن دریا دیدم
و ریشه کردم و ساقه‌هایم را تا رسیدن به تو کشاندم
تا تو را در آعوش بگیرم
سال‌ها بعد مادران برای پسرانشان داستان درختی را می‌گویند که ماه را در آعوش گرفته بود
و از نیمه‌شب‌هایی می‌گویند که باد
نجوای دوست دارم‌های پسری غریب را از در کوچه‌ها پخش می‌کرد
و صبح تمام کوچه‌های شهر خیس از بارانی بود که کسی باریدنش را ندیده بود