چهارمین یادداشت – تو

درون چشم‌هایت دختری سوار بر اسبی کهر در دشت مغان می‌تازد
رو به خورشید، در عصری بارانی
و من در شبی تاریک بر روی شن‌های خزر نشسته‌ام و دریا امواجش را به چشم‌هایم هدیه می‌دهد
تو از باختر رسیدی، سوار بر اسب
و گرمای تابستان را در دست‌هایت داشتی
که به گونه‌های یخ زده‌ام بخشیدی
اشک‌هایم مروارید شد و بر روی دامنت ریخت
دامنت گل داد
و گل‌ها مرا در آغوش گرفتند
که نفس‌هایت در ساقه‌هایش جاری بود
برگ‌هایش را بوسیدم
و صدای پای اسب کهر بی‌سواری را شنیدم که در دشت مغان می‌تاخت
و تصویر ماه را بر تن دریا دیدم
و ریشه کردم و ساقه‌هایم را تا رسیدن به تو کشاندم
تا تو را در آعوش بگیرم
سال‌ها بعد مادران برای پسرانشان داستان درختی را می‌گویند که ماه را در آعوش گرفته بود
و از نیمه‌شب‌هایی می‌گویند که باد
نجوای دوست دارم‌های پسری غریب را از در کوچه‌ها پخش می‌کرد
و صبح تمام کوچه‌های شهر خیس از بارانی بود که کسی باریدنش را ندیده بود

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *