ششمین یادداشت – صدایم کن

بهار زمستان‌هایم سلام
در همین چند دقیقه چند پاره کاغذ را خط خطی کردم که شاید تو را درونشان با کلماتم نقاشی کنم. ولی کدام کاغذ و کلمه تاب آن را دارند که تو را ترسیم کنند که تو طلوع کلامی در پس تاریکی سکوت. کدام کاغذ در نهایت شکوفه میدهد که تبرک است به نام تو.
قلبم در هر تپشش تو را میخواند که تو رویایی رنگارنگی در سرزمین کابوس‌های سیاه. که لبخندت هر روز مژده بهاری تازه میدهد به زمستان قلبم. تو مژده امیدی بر قلب ناامیدم.
امشب صدایم کن تا باد صدایت را از پیچ و خم کوچه های تهران به من برساند که اینجا سکوت قبری تازه برایم میکند. تا نامم را فراموش نکنم که جز تو در ذهنم هیچ نمانده است.
و به خوابم بیا که خواب بدون رویایی از تو برایم مرگیست سخت. تا شب را به صبح برسانم که صبح شروع مسیریست که به آغوشت ختم میشود.
مرا به قلبت راه بده که میعادگاه هر عاشقی جز قلب معشق نیست.
چطور این نوشته را به پایان برسانم که تو پایانی نداری. تو شروع هر اتفاق خوبی. تو امتدادی بی پایان از منی در تنی دیگر

پنجمین یادداشت – بنفشه‌ها به رنج دوران محکوم‌اند

کدام غزل را در باغچه خانه دفن کرده‌اند که بنفشه‌ها این‌چنین آواز سوگ سر داده‌اند؟
و کدام چوبه دار را به انتظار طلوعی نحس برق انداخته‌اند؟
دریا انتقام ماهی‌هایش را از کدام قایق میگیرد؟
مرگ در پشت کدام درب به انتظار نشسته است؟
اینجا تنها قلبم سکوت‌آهنگین فضا را میشکند.
همه به خواب رفته‌اند.
شعرهایم کابوس می‌بینند.
و کاغذ به ناحق محکوم به تحملی رنجی عظیم‌ می‌شود.
کلمات مصلوب کدام گناهند؟
فرش در گوشم رنج دوران را زمزمه می‌کند.
آسمان به عزای عدالت نشسته هست.
به خواب میروم تا خورشید محکوم به طلوع شود.
تا خیابان‌ها مجمع شبانه‌شان را برگزار کنند که شروعش به خواب رفتن آخرین انسان و اتمامش بیدار شدن اولین انسان است.
که انتخاب کنند کدام انسان را ببلعند.
ما اینجا لبخندهایمان را میفروشیم که صبر بخریم.
و به اندازه مهربانیمان تنبیه می‌شویم.
و محکومیم به سکوتیم که کلمان پیام‌آور درداند‌.
و من امشب کلیدم را پشت درب جا می‌گذارم.