
بهار زمستانهایم سلام
در همین چند دقیقه چند پاره کاغذ را خط خطی کردم که شاید تو را درونشان با کلماتم نقاشی کنم. ولی کدام کاغذ و کلمه تاب آن را دارند که تو را ترسیم کنند که تو طلوع کلامی در پس تاریکی سکوت. کدام کاغذ در نهایت شکوفه میدهد که تبرک است به نام تو.
قلبم در هر تپشش تو را میخواند که تو رویایی رنگارنگی در سرزمین کابوسهای سیاه. که لبخندت هر روز مژده بهاری تازه میدهد به زمستان قلبم. تو مژده امیدی بر قلب ناامیدم.
امشب صدایم کن تا باد صدایت را از پیچ و خم کوچه های تهران به من برساند که اینجا سکوت قبری تازه برایم میکند. تا نامم را فراموش نکنم که جز تو در ذهنم هیچ نمانده است.
و به خوابم بیا که خواب بدون رویایی از تو برایم مرگیست سخت. تا شب را به صبح برسانم که صبح شروع مسیریست که به آغوشت ختم میشود.
مرا به قلبت راه بده که میعادگاه هر عاشقی جز قلب معشق نیست.
چطور این نوشته را به پایان برسانم که تو پایانی نداری. تو شروع هر اتفاق خوبی. تو امتدادی بی پایان از منی در تنی دیگر


