هشتمین یادداشت – تو

به یاد می‌آورمت،
درختی بودی که ریشه‌هایت اردبیل سرما‌زده را در آغوش کشیده بود،
ماه‌تابی که مسیر تاریک را در در ظلمات شب‌ به‌سان روز روشن می‌ساخت،
رویایی رنگارنگ در شب‌های پر کابوس،
نوازشی به لطافت نسیمی خنک زیر شلاق‌های تیز خورشید در تابستان،
دختری سوار بر اسبی سرکش که به تاخت ساحل خزر را می‌پیمود،
و من،
من کیستم؟
خموشی سر به گستاخی بلند کرده در روزگاری سیاه،
دوزخی جاودان که منزلگه زشتی‌هاست،
تبری بر دوش کهنه‌مردی که قسم به دشمنی جنگل کرده است،
دشنامی تند بر زبان پتیاره‌ای در کوچه‌های باریک و تاریک شهر،
تو حاصل کدام بخشایش منی و من حاصل کدوم گناه تو؟
دستانت در تاوان کدام اشتباه گره خورد است به دستان من؟
به من درون چشم‌هایم چه دیده که چشم دوختی به این چشمان کدر؟
من یادگارجنگ و تو حاصل صلحی،
من ب فرش خفته و تو بر عرش نشسته‌ای،
من از جهانی تاریک و تو خود نوری،
من نعره‌ای از خشم و تو لالایی دلنوازی،
و من پیروز به وجود تو هستم در روایت زندگی
به من بگو که آیا تو شکست‌خورده‌ای؟

یادداشت هفت و نیم- دستانم دستانت را در آغوش میگیرند

در آغوش میگیرمت
و من تپش زندگانی را در شاهرگ گلویت حس میکنم
و طراوتِ خزرِ نفس‌هایت را در صبحگاهی مه‌آلود به سینه میکشم
مهمانم کن
به صرف فنجانی از نوشیدنی صبحگاهیت
که من زهر را مایع حیات میدانم اگر از تو به من رسد
اشک‌هایت از چشمایت بر گونه‌ام میریزد که تو خود منی. امتداد من
و در کنار گوش‌هایت زیباترین آواز‌ها را میخوانم
“سحرگه او بود و من مست و مستانه
دور از چومان یگانه و بیگانه”
دستانت را میگیرم و با هم قدم برمیداریم
در مسیری رو به جنگل‌های سیز گیلان
و یا دشت پر گل مغان
چه فرقی دارد وقتی همسفر تویی
و سایه‌ات در سایه‌ام محو میشود
و این شروع یکی شدن است
از بلندی نترس
در هر گوشه از جهان
در هر بلندی
و در لبه هر پرتگاهی
دستان من است که دستانت را سفت در آغوش گرفته است.

هفتمین یادداشت_سراسر غم

من، زنی در میانه غم‌ها، سنگینی تمامِ جهان را هرصبح از روی سینه‌ام پس میزنم

غافل ازاینه غم در تمامِ رگ‌هایم جاریست

خونِ من به رنگ غم است

و نفس‌هایم بوی غم می‌دهد

و در آغازِ صبح غم در فنجانم می‌ریزم

و از چشم‌هایم غم می‌چکد

و درکشاکشِ هستی و عدم

غم، درگوشم آواز مرگ زمزمه می‌کند

که قدم‌هایم در امتداد مرگ می‌روند

و دستانم نقش مرگ را می‌کشند

و سایه‌ام در آغوشِ مرگ می‌رمد

و من

با خود می‌اندیشم

چگونه با ترس از بلندی‌ها

در لبه پرتگاه ایستاده‌ام؟