هفتمین یادداشت_سراسر غم

من، زنی در میانه غم‌ها، سنگینی تمامِ جهان را هرصبح از روی سینه‌ام پس میزنم

غافل ازاینه غم در تمامِ رگ‌هایم جاریست

خونِ من به رنگ غم است

و نفس‌هایم بوی غم می‌دهد

و در آغازِ صبح غم در فنجانم می‌ریزم

و از چشم‌هایم غم می‌چکد

و درکشاکشِ هستی و عدم

غم، درگوشم آواز مرگ زمزمه می‌کند

که قدم‌هایم در امتداد مرگ می‌روند

و دستانم نقش مرگ را می‌کشند

و سایه‌ام در آغوشِ مرگ می‌رمد

و من

با خود می‌اندیشم

چگونه با ترس از بلندی‌ها

در لبه پرتگاه ایستاده‌ام؟

One Comment

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *