هفتمین یادداشت_سراسر غم

من، زنی در میانه غم‌ها، سنگینی تمامِ جهان را هرصبح از روی سینه‌ام پس میزنم

غافل ازاینه غم در تمامِ رگ‌هایم جاریست

خونِ من به رنگ غم است

و نفس‌هایم بوی غم می‌دهد

و در آغازِ صبح غم در فنجانم می‌ریزم

و از چشم‌هایم غم می‌چکد

و درکشاکشِ هستی و عدم

غم، درگوشم آواز مرگ زمزمه می‌کند

که قدم‌هایم در امتداد مرگ می‌روند

و دستانم نقش مرگ را می‌کشند

و سایه‌ام در آغوشِ مرگ می‌رمد

و من

با خود می‌اندیشم

چگونه با ترس از بلندی‌ها

در لبه پرتگاه ایستاده‌ام؟

اختصاصی نوشت-

تو

که درست درمیانه جانم خانه‌ات را بنا کرده‌ای

که ریشه عشقت به شاهرگم رسیده

و گرمای تابستانی‌ات تسلیٰ سوزِ پاییزی‌ام شده

تو

آدمِ امنِ روزگاران پرهیاهو

و روزیِ پربرکتِ سالهای پرغبار

سالروز بودنت را

به پاسِ تحربه سبز و لطیفِ زیستن درکنارت

در اعماق قلبم جشن میگیرم

تمامِ من

 

دومین یادداشت-صدای تو

ازتو به تو فرار می‌کنم

ازانتهای خودم به ابتدای تو می رسم

دنبال خودم در لحظه‌هایت میگردم، دنبال لحظه‌هایم بدونِ تو

خودم‌را در چشم‌های تو، تورا بی‌وقفه جاری می‌بینم

در من جاری باش

بامن حرف بزن

صدای تو فاصله بین من و پرتگاه است