در میان خواب و بیداری

در میان خواب و بیداری مینویسم
اگر آفتاب بدون من طلوع کرد
من با عطر گلی که می‌بویی
یا نسیم صبحگاهی که به صورتت می‌خورد
و یا دود سیگاری که به مشامت می‌رسد
ملاقاتت خواهم کرد
و چون یک عصر× یک نسیم و یا دود سیگار در لحظه‌ای دیگر عبور میکنم
یه اندازه یک عبور به من لبخمد هدیه کن
و تو ادامه بده و ریشه‌هایت را در این خاک عمیق کن و شکوفه بده و لبریز شد
تا عطر شکوفه بهارنارنج را هدیه دهی
به من و به دنیایی که انتهایی ندارد

*****

تا چشم کار می‌کند تماشاگر هست. در خواب دیدم
این متن عاشقانه نیست. روایتی است از جنون. از غم و فشار
این متن انتهایی ندارد همانطور که ابتدایی نداشته است
این متن مدت‌ها پیش زاییده شده است
پیش از تولدم
و اکنون مرده است

*****

ریشه‌هایت را در این خاک سفت کن و بمان
کسی باید در میان باد بدود تا عطر بهارنارنج در هوا پخش شود
کدام مرده از خواب برمیخیزد
که عطر تو چون هر دم عیسی حیات بخش است

*****

خوابیم و هر چه دیدم مضحک بود
مردگان به هیچ عطر زنده نمی‌شوند
فکر شو و بمان
طبیعت را بخوان و در آعوش بگیر
بمان و انتخاب کن
شاید شهری بدون شبنم باشد
و روستایی‌ای بدون نسیم
و جایی که مردگان مرده‌اند

*****

ریشه‌هایت را در این خاک استوار کن
که بعد از زمستان بهاری زیبا در انتظار است
سرشار از باران و بهارنارنج
که باران بهار اشک مردگان زمستان است
سری به آسمان بزن
پ در آغوشش بگیر
که آسمان شهر مردگان است

*****

چیزی در سرم منفجر می‌شود
و بالا می‌آورم
تو عبور کن

*****

روزها بدنبال ستارگان بگرد تا شب‌ها بر روی شاخه‌هایت بخوابانیشان
که ستارگان فرزندان نور اند
و نور موهبت است
و درختی نورانی موهبتی عظیم‌تر

*****

از خواب بیدار شدم
دنیایی برای مردگان نیست

برای تو که تنها ساکن قلبم هستی

دو سال گذشته نامه‌های سال جدید را برایت دقیقا ساعاتی پیش از سال نو مینوشتم. با وسواس فراوان در چینش کلمات در کنارهم برای خلق نوشته‌ای موزون و زیبا، شایسته زمان و مخاطب

اما امسال برخلاف سال گذشته این مان را از هجدهم اسفند برایت مینویسم و هر روز بخشی را براساس آن همان روز اضافه و یا حذف میکنم.

چشم‌هایت را دوست دارم. انگار رازی درون آن نهفته باشند.غنچه‌ای زیبا . دلتنگ چشمانت هستم و آن راز نهفته‌اش.

من غمگینم و به اندازه ی تمام غم‌هایم دوستت دارم که انبوهی است بی‌انتها مخفی شده در پشت چروک کنار چشمانم هنگام لبخند که مقصد تمامی رودهای روانی است که بر روی گونه‌هایم جاریست.

قلبم بی‌تاب است و شب‌ها بسیار تاریک و سرد و من تو را به اندازه‌ی تاریکی شب دوست دارم. کاش قلبم را میدادم و دنیا را پر از لبخند می‌کردم. پر از پروانه. پر از شکوفه. پر از سرو. پر از باران. پر از متن‌های بدون اشتباه. بی خط‌خوردگی. بدون کودک‌های غمگین.

امروز کلمات در آتش‌ سوختند. ققنوس‌ها افسانه‌اند.

تو را در میان دو تپش قلبم حس میکنم. آتش بدون دود نمی‌شود. زندگی بدون غم. گذر زمان در نبودنت تندتر یا کندتر نمی‌شود اما سرشار می‌شود از تنهایی. کلمات راهی‌ نمی‌یابند انگار که خسته باشند. مانند من. خواب موهبتی است و رویا موهبتی عظیم‌تر. تمام رویاهایم برای تو. که تو تنها ساکن رویاهایم هستی

امشب کلمات بسیار کوتاهند و بی‌اهنگ. امروز تنها صدای تپش شدید و تند قلبم را در ذهنم می‌شنوم و صدای لبخند ساکنش را.

امید چیست؟ شاید انتظاز برای لحظه‌ای که مدت‌ها به انتظارش ایستاده‌ای. لحظه‌ی دیدار. لحظهی شکفتن غنچه‌ای نو و یا دیدار دوباره خورشید بعد از چند روز بارانی. ما محکوم به امیدیم. امید به نفسی دیگر. آرزوهای سال جدید در جای خود محفوظ‌اند ولی برای تو، برای من، برایمان امید آرزو میکنم و همیشه امیدوار ماندن. که توشه‌ی راهمان باشد در گذر از حوادث. اندوخته‌ی زمان‌های سختمان، سرمشق حیاتمان و نوید دهنده روزهایی که تو، که من، که ما برای روزهای دیگر، دیداری دیگر، بوسه‌ای دیگر مبارزه میکنیم.

عید سال ۱۴۰۵

برای تو که تنها ساکن قلبم هستم.

پانزدهیم یادداشت – برای تو بعد 506 روز

من برای نوشتن هر متنی که تا به امروز برایت نوشته‌ام کلمات را به سختی کنار هم چیده‌ام جا به جایشان کرده‌ام و بارها و بارها خواندمشان تا صیقلشان بدهم که تا شاید شایسته آن باشند که تقدیمت شوند اما این‌بار برخلاف تمامی بارها بی‌تردید از چیزی در حال نوشتنم.

تا امروز 506 روز از در کنار هم ماندن ما گذشته است. روزهایِ بهاریِ زیبا که ریه‌هامان از هوای تازه اما کثیف تهران پر کرده‌ایم، روزهای گرم تابستان که زیر آفتاب تند دم ظهر، ایرانشهر را به زیر قدم هایمان گذر کرده‌ایم، پاییزی که زیر سایبان مغازه‌ای به انتظار بند آمدن باران مانده ایم و زمستان هایی که منتظر ماندیم تا شاید شهر سپید‌پوش شوند را گذرانده‌ایم. در تمام این روزها تو بهترین بودی. در شادترین و غمگین‌ترین روزها. در گرم‌ترین و سردترین روزها. در روشن‌ترین و تاریک ترین روزها. در تمامی ثانیه ها دوست داشتنت را حس می‌کرده‌ام و این احساس عظیم و قوی هربار من را به زانو درآورده است.

خانم جان عزیزم بودنت برای من مثل نسیم خنک بهاری است. دشت‌هایی پر از لاله های سرخ. جرعه‌ای آب خنک در گرم‌ترین روزهای تابستان و آتشی گرم در سوزناک‌ترین شب های زمستان. تو بهاری در زندگیم بودی که سال ها به انتظارش نشسته بودم. دوست داشتنت و بودنت بزرگترین افتخار برای زندگیم است و تو ارزشمندترین در زندگیم هستی.

من هر روز بیشتر از پیش لبخندت را دوست دارم که تسکین‌دهنده تمام غم‌های من است. و گونه‌های زیبای گلگونت که تپه های پوشیده از شقایق بهاری اند. چشم‌هایت که که آرامش صبحگاهی خزر در آن لانه کرده است و دست‌هایت که پناهی برای روزهای بی پناهی من است.

همیشه دوست دارم. هر روز بیشتر از گذشته.

چهاردهمین یادداشت – و شاید زندگی خود سرنوشی اندوه‌بار برای انسان باشد

درختی بریده می‌شود. یا سازی می‌شود در دستان نوازنده‌ای و یا ذغالی که جنگل را می‌سوزاند.
و شاید کاغذی
کاغذی که شاید نامه‌ای شود و حامل اشکی و یا بار نقاشی کودکی را به دوش بکشد
و شاید جا به ماند در کیفی
سرنوشت چیست؟


این نوشته طولانی‌تر بود. درون کاغذی که شاید جا مانده بود.
ترجیح دادم کاغذم را دور بیندازم. که شاید این خود سرنوشتی دیگری برای آن باشد.
شاید کسی جایی کاغذم را پیدا کند و بخواندش و شاید برای همیشه جایی گم بماند.
سرنوشت چیست؟

سیزدهمین یادداشت – پلک‌هایم را میبندم.

پلک‌هایم را می‌بندم.
جاده‌ای طولانی. صدای آواز اتومبیل‌ها و او تنها در میانه‌ی انسان‌های آشنا مبهوت ایستاده‌است.
روی زمین دراز‌کشیده‌ام. روبروی طبقه انتهایی قفسه، سررسید پیر به من خیره شده‌است. به او خیره می‌شوم.
چیزی نمی‌گوید. چیزی نمی‌گویم.

پلک‌هایم را می‌بندم.
روز را می‌پیچد و دود می‌کند و ریه‌هاش از هوای صبحگاهی پر می‌شود. برای چند لحظه همه چیز روشن ‌می‌شود و کم‌کم همه چیز رنگ می‌بازد.
فرش در آعوشم می‌کشد. تپش قلبش را حس می‌کنم. بی‌حرکت ایستاده‌ام.

پلک‌هایم را می‌بندم.
شلوغی. صداهایی درهم. زخمی، شکست‌خورده و ناتوان در گوشه‌ای در خود لولیده‌است. انگار کسی خبر ندارد که جنگ شده است.
صدای آب درب اتاق را در خواب بیدار می‌کند. تکانی به خود می‌دهد. صدای آهش را در هر تکانش می‌شنوم. لالایی شب‌ها و آواز صبح‌ها.

پلک‌هایم را می‌بندم.
ترس. تمامی فضا را ترس پر کرده‌است. نگران. اضطراب. صدای گفتگوی طولانی. امید؟ کدام امید؟ کدام پروانه سفیدی بر دستان هیولایی پلید می‌نشیند؟
سقف فریاد می‌کشد. دیوار گوش‌هاش را می‌گیرد. تابلوها می‌لرزند و اتاق فرومیریزد. شب بر فضا حاکم می‌شود.

پلک‌هایم را می‌بندم.
امید. شهر در نور فرو رفته است. درختانی سبز در دریایی آبی موج می‌زنند. گاوهایی در آسمان به چرا شناورند. دوباره تسخیر تاریکی. لاشه‌ی پروانه بر کف دستانش افتاده است.
کاغذ می‌گرید. من می‌گریم.
کاغذ می‌خندد. من می‌گریم.
کاغذ فریاد می‌زند. من عصبانی می‌شوم.
کاغذ فغان می‌کشد. من می‌میرم.

پلک‌هایم را می‌بندم.
جنازه‌ای بر روی آب شناور است.
صدای آب او را از خواب بیدار نمی‌کند.
رودخانه جاری است.
رودخانه به کجا می‌رود و جنازه کجا می‌ایستد؟
تن جنازه پر از زخم است.
جنازه دور می‌شود.
همه چیز عادی است
سقف، دیوار و تابلوها
از بیرون صدای انسان‌هایی را می‌آید که شاید بر روی آب شناورند
و من به جای زخم روی دستم خیره شده‌ام.

دوازدهمین یادداشت – ماهتاب شباهنگام

من همه صبح ها رو دوست نداشتم.
من اون صبح هایی رو دوست داشتم که زود پا میشدم تا زیر کتری رو روشن کنم چون تو میخواستی بیای. که یخچال رو چک کنم که چی برای صبحانه داریم که برم بخرم. یا اون صبحی ساعت ۷ صبح رفتم میوه فروشی. چون تو میخواستی بیای.

من همه عصرها رو دوست نداشتم.
من عصرهایی رو دوست داشتم که میرفتیم انقلاب. چتر، جیهون، اسم یا اون مغازه که از پشت شیشه هاش کیف هاش رو نگاه میکردیم. نیکوصفت، کندوان، فرانسه، افست و چرا دروغ بگم حتی نلبعکی.عصرهایی که میرفتم و چای میذاشتم که تو برسی. و هی حساب میکردم که ساعت چند میرسی و همیشه دیرتر میومدی.

من همه جمعه ها رو دوست نداشتم.
من جمعه هایی رو دوست داشتم که تند از خواب بیدار میشدم که آماده بشم. چون میخوایم بریم دنجه. بعدش دی. دوست سیبیلوی ما. چندتا کارت پستال. من تمامی فیلم های نصفه جمعه ها رو دوست دارم. یا وقتایی که چرت میزدیم و خواب های من بوی تو رو میگرفت.

تو مثل نمکی و فلفلی روی گوشت آماده رفتن روی منقل. مثل آش توی شب سرد. مثل قهوه ی گرم تو خیابون انقلاب. یا ی آیس کافی تو رو خسته کننده و گرم تابستون. مثل چایی اول صبح. مثل ی سقف زیر ی بارون خیلی شدید. تو خونه‌ای. ی جای امن.

شاید میتونستم ی متن قشنگتر بنویسم. که اینکارم کردم ولی چی میتونستم یگم. همه کلمات باز کنار هم میومدن تا همون چیزی رو بگن که دقیقا پارسال بهت گفته بودم. تو ماهتاب شباهنگام منی.

بهار زمستان‌هایم، سال نو مبارک.

نهمین یادداشت – ناگفته

در این مدت حرف‌ها بسیار زدیم.
ولی من همچنان سخن‌های ناگفته فراوان دارم‌.
نگفته بودمت که باد در شب‌های سرد پاییزی نشانی از تو میخواد که گیسوانت را نوازش کند. نگفتمت که ماه‌تاب هر شب بدنبال نوری میگردد که از صورتت منعکس میشود.
و نگفتمت که درخت‌ها سر به مهر قبله‌ی تو در می‌آوردند و سجده‌ات میکنند که تو معبودی.
نگفتم که صبح از گشایش پلک‌هایت شروع می‌شود و پرندگان از هوای نفس‌هایت به آواز مینشینند.
نگفتمت که خیابان‌ها گوش به ساعت تو هستند که خاموش شوند به هنگامه خوابیدنت.
نگفتمت که عطر جنگل‌های گیلان را میدهی و در چشم‌هایت صدف‌های خزر را نگاه میداری.
نگفتمت که صدایت زنگ روح‌افروز من است و لبخندت جان میافزاید بر جان ارزان من.
نگفتم انگشتانت پیام صلح میدهند بر قلب من زمانی که همچون ماری بین انگشتان من سر می‌خزند.
نگفتمت گه من جای قدم‌هایت رو از بر میکنم که شب در میان خیابان بر آنها بوسه زنم.
حرف‌ها باقیست که تو پایان‌ناپذیری در من. که تو خود منی.