نهمین یادداشت – ناگفته

در این مدت حرف‌ها بسیار زدیم.
ولی من همچنان سخن‌های ناگفته فراوان دارم‌.
نگفته بودمت که باد در شب‌های سرد پاییزی نشانی از تو میخواد که گیسوانت را نوازش کند. نگفتمت که ماه‌تاب هر شب بدنبال نوری میگردد که از صورتت منعکس میشود.
و نگفتمت که درخت‌ها سر به مهر قبله‌ی تو در می‌آوردند و سجده‌ات میکنند که تو معبودی.
نگفتم که صبح از گشایش پلک‌هایت شروع می‌شود و پرندگان از هوای نفس‌هایت به آواز مینشینند.
نگفتمت که خیابان‌ها گوش به ساعت تو هستند که خاموش شوند به هنگامه خوابیدنت.
نگفتمت که عطر جنگل‌های گیلان را میدهی و در چشم‌هایت صدف‌های خزر را نگاه میداری.
نگفتمت که صدایت زنگ روح‌افروز من است و لبخندت جان میافزاید بر جان ارزان من.
نگفتم انگشتانت پیام صلح میدهند بر قلب من زمانی که همچون ماری بین انگشتان من سر می‌خزند.
نگفتمت گه من جای قدم‌هایت رو از بر میکنم که شب در میان خیابان بر آنها بوسه زنم.
حرف‌ها باقیست که تو پایان‌ناپذیری در من. که تو خود منی.

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *