من برای نوشتن هر متنی که تا به امروز برایت نوشتهام کلمات را به سختی کنار هم چیدهام جا به جایشان کردهام و بارها و بارها خواندمشان تا صیقلشان بدهم که تا شاید شایسته آن باشند که تقدیمت شوند اما اینبار برخلاف تمامی بارها بیتردید از چیزی در حال نوشتنم.
تا امروز 506 روز از در کنار هم ماندن ما گذشته است. روزهایِ بهاریِ زیبا که ریههامان از هوای تازه اما کثیف تهران پر کردهایم، روزهای گرم تابستان که زیر آفتاب تند دم ظهر، ایرانشهر را به زیر قدم هایمان گذر کردهایم، پاییزی که زیر سایبان مغازهای به انتظار بند آمدن باران مانده ایم و زمستان هایی که منتظر ماندیم تا شاید شهر سپیدپوش شوند را گذراندهایم. در تمام این روزها تو بهترین بودی. در شادترین و غمگینترین روزها. در گرمترین و سردترین روزها. در روشنترین و تاریک ترین روزها. در تمامی ثانیه ها دوست داشتنت را حس میکردهام و این احساس عظیم و قوی هربار من را به زانو درآورده است.
خانم جان عزیزم بودنت برای من مثل نسیم خنک بهاری است. دشتهایی پر از لاله های سرخ. جرعهای آب خنک در گرمترین روزهای تابستان و آتشی گرم در سوزناکترین شب های زمستان. تو بهاری در زندگیم بودی که سال ها به انتظارش نشسته بودم. دوست داشتنت و بودنت بزرگترین افتخار برای زندگیم است و تو ارزشمندترین در زندگیم هستی.
من هر روز بیشتر از پیش لبخندت را دوست دارم که تسکیندهنده تمام غمهای من است. و گونههای زیبای گلگونت که تپه های پوشیده از شقایق بهاری اند. چشمهایت که که آرامش صبحگاهی خزر در آن لانه کرده است و دستهایت که پناهی برای روزهای بی پناهی من است.
همیشه دوست دارم. هر روز بیشتر از گذشته.
