
در آغوش میگیرمت
و من تپش زندگانی را در شاهرگ گلویت حس میکنم
و طراوتِ خزرِ نفسهایت را در صبحگاهی مهآلود به سینه میکشم
مهمانم کن
به صرف فنجانی از نوشیدنی صبحگاهیت
که من زهر را مایع حیات میدانم اگر از تو به من رسد
اشکهایت از چشمایت بر گونهام میریزد که تو خود منی. امتداد من
و در کنار گوشهایت زیباترین آوازها را میخوانم
“سحرگه او بود و من مست و مستانه
دور از چومان یگانه و بیگانه”
دستانت را میگیرم و با هم قدم برمیداریم
در مسیری رو به جنگلهای سیز گیلان
و یا دشت پر گل مغان
چه فرقی دارد وقتی همسفر تویی
و سایهات در سایهام محو میشود
و این شروع یکی شدن است
از بلندی نترس
در هر گوشه از جهان
در هر بلندی
و در لبه هر پرتگاهی
دستان من است که دستانت را سفت در آغوش گرفته است.