
به یاد میآورمت،
درختی بودی که ریشههایت اردبیل سرمازده را در آغوش کشیده بود،
ماهتابی که مسیر تاریک را در در ظلمات شب بهسان روز روشن میساخت،
رویایی رنگارنگ در شبهای پر کابوس،
نوازشی به لطافت نسیمی خنک زیر شلاقهای تیز خورشید در تابستان،
دختری سوار بر اسبی سرکش که به تاخت ساحل خزر را میپیمود،
و من،
من کیستم؟
خموشی سر به گستاخی بلند کرده در روزگاری سیاه،
دوزخی جاودان که منزلگه زشتیهاست،
تبری بر دوش کهنهمردی که قسم به دشمنی جنگل کرده است،
دشنامی تند بر زبان پتیارهای در کوچههای باریک و تاریک شهر،
تو حاصل کدام بخشایش منی و من حاصل کدوم گناه تو؟
دستانت در تاوان کدام اشتباه گره خورد است به دستان من؟
به من درون چشمهایم چه دیده که چشم دوختی به این چشمان کدر؟
من یادگارجنگ و تو حاصل صلحی،
من ب فرش خفته و تو بر عرش نشستهای،
من از جهانی تاریک و تو خود نوری،
من نعرهای از خشم و تو لالایی دلنوازی،
و من پیروز به وجود تو هستم در روایت زندگی
به من بگو که آیا تو شکستخوردهای؟








