نزدیک به نیمه شب است و من در کنار بادی که از پنجره به درون خانه آمده است نشستهام و به عروسک چوبی آویخته بر دیوار نگاه میکنم. هوسم. نامی که برایش برگزیدی. هدیهای زیبا و دوستداشتنی. پسری که از مرگ نجات یافته است. و تو نجاتش دادی و برایش مسیر جدید ساختی. حضورت نه تنها برای عروسک چوبی زیبایمان بلکه برای من هم زندگیبخش است. چرا که حضورت گرمایی است نجاتدهنده در این سرمای کشنده روزگار و جشمهایت راهنمای من است در این ظلمات. تو دلیلی است محکم برای گامهایم. برای شروع روزهایم و هوایی که به سینه میکشم که اگر به عطر تو آغشته نبوده باشد بوی مرگ میدهد. و تو امتداد منی ای زیباترین زیبا.