سیزدهمین یادداشت – پلک‌هایم را میبندم.

پلک‌هایم را می‌بندم.
جاده‌ای طولانی. صدای آواز اتومبیل‌ها و او تنها در میانه‌ی انسان‌های آشنا مبهوت ایستاده‌است.
روی زمین دراز‌کشیده‌ام. روبروی طبقه انتهایی قفسه، سررسید پیر به من خیره شده‌است. به او خیره می‌شوم.
چیزی نمی‌گوید. چیزی نمی‌گویم.

پلک‌هایم را می‌بندم.
روز را می‌پیچد و دود می‌کند و ریه‌هاش از هوای صبحگاهی پر می‌شود. برای چند لحظه همه چیز روشن ‌می‌شود و کم‌کم همه چیز رنگ می‌بازد.
فرش در آعوشم می‌کشد. تپش قلبش را حس می‌کنم. بی‌حرکت ایستاده‌ام.

پلک‌هایم را می‌بندم.
شلوغی. صداهایی درهم. زخمی، شکست‌خورده و ناتوان در گوشه‌ای در خود لولیده‌است. انگار کسی خبر ندارد که جنگ شده است.
صدای آب درب اتاق را در خواب بیدار می‌کند. تکانی به خود می‌دهد. صدای آهش را در هر تکانش می‌شنوم. لالایی شب‌ها و آواز صبح‌ها.

پلک‌هایم را می‌بندم.
ترس. تمامی فضا را ترس پر کرده‌است. نگران. اضطراب. صدای گفتگوی طولانی. امید؟ کدام امید؟ کدام پروانه سفیدی بر دستان هیولایی پلید می‌نشیند؟
سقف فریاد می‌کشد. دیوار گوش‌هاش را می‌گیرد. تابلوها می‌لرزند و اتاق فرومیریزد. شب بر فضا حاکم می‌شود.

پلک‌هایم را می‌بندم.
امید. شهر در نور فرو رفته است. درختانی سبز در دریایی آبی موج می‌زنند. گاوهایی در آسمان به چرا شناورند. دوباره تسخیر تاریکی. لاشه‌ی پروانه بر کف دستانش افتاده است.
کاغذ می‌گرید. من می‌گریم.
کاغذ می‌خندد. من می‌گریم.
کاغذ فریاد می‌زند. من عصبانی می‌شوم.
کاغذ فغان می‌کشد. من می‌میرم.

پلک‌هایم را می‌بندم.
جنازه‌ای بر روی آب شناور است.
صدای آب او را از خواب بیدار نمی‌کند.
رودخانه جاری است.
رودخانه به کجا می‌رود و جنازه کجا می‌ایستد؟
تن جنازه پر از زخم است.
جنازه دور می‌شود.
همه چیز عادی است
سقف، دیوار و تابلوها
از بیرون صدای انسان‌هایی را می‌آید که شاید بر روی آب شناورند
و من به جای زخم روی دستم خیره شده‌ام.

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *